تبليغاتX
پرواز به اسمان عشق
من 12 سالمه کوچک ترین فرد که وب لوگ می سازم

خورشید غروب کرد ...

آفتاب گردان به دنبال خورشید می گشت ٬

ناگهان ستاره ای چشمک زد !

آفتابگردان سرش را پایین انداخت ،

گل هرگز خیانت نمی کند ...

اي كه مي پرسي نشان عشق چيست ؛ عشق چيزي جز ظهور مهر نيست
عشق يعني مهر بي چون و چرا ؛ عشق يعني كوشش بي ادعا
عشق يعني مهر بي اما ، اگر ؛ عشق يعني رفتن با پاي سر
عشق يعني دل تپيدن بهر دوست ؛ عشق يعني جان من قربان اوست

 هرگز نشد بیایی پیشم بگیری دستهای منو بدونی من عاشقتم گوش کنی حرفهای منو . تو بی وفا بودی ولی اون که برات می مرد منم تا زنده ام دوستت دارم اینه کلام اخرم .

من که نتونستم تو رو یه لحظه تنها بذارم توی سردی خاطره ها بگم که دوستت ندارم دلم میخواد همین یه بار اشکهایم تکون نخورند باور کنی تو رو میخواهم غربت و زندونیت منم . بیام به شهر خاطرات غرق بشم توی نگاهت دیوونه و فدات بشم بمیرم من واسه ی چشمهات. اما هنوز فاصله ما دور و دست من جداست ترانه ی سکوت من توی بغض اخرم رهاست کاشکی می شد وقت یه بار بیایی بگی دوستت دارم توی چشم من نگاه کنی بگی که عاشقت منم .

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت 14:21  توسط رزیتا | 
وقتي مي خوايي از غربت و دوري بنويسي شايد مسافرها و غربت نشين ها از همه بيشتر دوست

داشته باشن كه نوشته هات رو بخونن . ولي نمي خوام از غربت اونا بنويسم ، مي خوام از غربت خودم

حرف بزنم ؛ مي خوام از جايي بگم كه با اينكه همه رو مي شناسم و به ظاهر دوست اند ولي خيلي

غريبم.شايد غربت مثل آغاز يك نوشته بمونه آخه هميشه شروع نوشتن مي تونه خيلي سخت باشه ...

 همين كه عزيزت نگاهش رو ازت بگيره و وجودش رو كنارت احساس نكني اونجا مي تونه برات آخر غربت

نشيني باشه . نمي دونم چرا اين روزا هر جا كه مي رم مردم دارن يك شعري رو زير لب زمزمه مي كنند

ومي گند: غربت من هر چي كه هست از با تو بودن بهتره........خداي من يعني دوري از عزيزت اينقدر مي

تونه براشون قشنگ باشه كه حتي براش شعر هم مي گند؟

دلم گرفته؟ آره...ولي تو از كجا فهميدي؟ مگه تو هم به اين وبلاگ سر مي زني؟

 يادته مي گفتي نبايد از هم خاطره ايي داشته باشيم غافل از اينكه درد و دل با قاب عكست منو تنها

نمي ذاشت... وقتي به گوشت رسيد بيا كه داره خودشو مي كشه اومدي و قاب عكستم ازم گرفتي و

ديگه بهونه ايي براي زندگي ندارم...

 راستي نگفتي از كجا فهميدي دلم گرفته؟ از نوشته هام؟ ...آره فهميدم قلب من توي سينه تو داره مي

تپه ، ولي تو با وفا قلبتو بردي يك جايي كه ديگه دستم بهش نرسه....

بي خيال خيلي وقته به اين غربت نشيني عادت كردم

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت 12:39  توسط رزیتا | 
تا حالا شده يه دنيا اشک بريزی ؟

تا حالا شده کسی نباشه اشکاتو پاک کنه ؟

تا حالا شده دلت زانوهای مامانتو بخواد ؟

تا حالا شده دلت دست نوازش باباتو بخواد ؟

تا حالا شده دلت واسه بی کسی و تنهايی ات بسوزه ؟

تا حالا شده بری جلوی آينه خودتو ناز کنی و گريه کنی ؟

تا حالا شده تو آينه دست ببری و بخوای اشکاتو پاک کنی ؟

تا حالا شده با دو تا دستات خودتو بغل کنی و بگی گريه نکن عزيزم ؟

تا حالا شده لبهات از گریه بلرزه ؟

تا حالا شده زار بزنی و نتونی سر پا بايستی و زانوهات از غم خم بشه و بشينی زمين ؟

تا حالا شده دستاتو بگيری جلوی صورتت و از ته دل گريه کنی ؟

تا حالا شده ؟؟؟

خدايا اين رسمش نيست
...

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 23:0  توسط رزیتا | 
من . . .
 
اینبار می خواهم کینه و نفرت دلم را به فراموشی بسپارم تا بار دیگر با باد اوج بگیرم و

با دریا زندگی کنم چون دریا ابی باشم و چون قطرات باران پاک و زلال گردم

من فراموش خواهم کرد بیداد زمانه را و نامهربانی اشنایان غریبه را و به یاد خواهم اورد لبخند

گرمشان را در بن بست های تاریک و تنگ زندگی .

من از قاصدک های نقره ای سراغ ماه نقره کوب را خواهم گرفت من ماه را کنار نمی گذارم

فصل را برای کوچ نمی خواهم و با پرستو ها همسفر نمی گردم من خواهم ماند و در پیکار

با مشکلاتم پیروز خواهم شد .

من چون رود جاری و چون اقیانوس بیکران خواهم شد و در لحظه لحظه زندگیم  امید را ارمغان

راهم خواهم کرد من بر فراز نخستین کوه در اولین صعود تنها نام تو را فریاد میزنم و در همه ی

شنزارها ردپای تو را جستجو می کنم من هر روز در تمنای تو سر بر خاک می گذارم و عظمتت

را می ستایم و در برابر خورشید مغرورانه می تابم . .

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 22:58  توسط رزیتا | 

 

من به خورشید سپردم

برای طواف نگاهت هرروز از شرق بتابد

به مهتاب سپردم

برای بدرقه ی چشمانت شب ها بتابد

به مجنون سپردم

برای پریشانی دلت از اشک های لیلی بگوید

من به حافظ سپردم

برای خنده ی لبانت فال های عاشقانه بگوید

من به فرهاد سپردم

برای شکستن غم هایت با تیشه ی عشق به آنها کوبد

من به ابرها سپردم

با زمزمه ی دلتنگی تو عاشقانه بگریند

اینها برای عاشق بودن من کافی نیست

تو بگو

تو بگو تا جانم را پیشکش چشمان بیقرارتدر شب دلتنگی تو کنم

تو بگو

تو بگو تا به چشم هایم سفارش کنم برایت بمیرند!

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 17:17  توسط رزیتا | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 17:17  توسط رزیتا | 

پيداست هنوز شقايق نشدي ... زنداني زندان دقايق نشدي ...

 وقتي که مرا از دل خود مي راني ... يعني که تو هيچ وقت عاشق نشدي ...

 زرد است که لبريز حقايق شده است ...تلخ است که با درد موافق شده است ..

. شاعر نشدي وگر نه مي فهميدي ... پاييز بهاريست که عاشق شده است

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 17:15  توسط رزیتا | 
 

بخاطر تمام خنده هايي كه از صورتم گرفتي .... بخاطر تمام غمهايي كه بر صورتم نشاندي .... نمي بخشمت .... بخاطر دلي كه برايم شكستي .... .. بخاطر احساسی كه برايم پرپر كردي ..... نمي بخشمت .... بخاطر زخمي كه بر وجودم نشاندي ..... بخاطر نمكي كه بر زخمم گذاردي .... و مي بخشمت بخاطر عشقي كه بر قلبم حك كردي

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 17:13  توسط رزیتا | 

تقديم به چشمي که اشکش منم.

 تقديم به اشکي که غمش منم .

تقديم به شمعي که پروانه اش منم .

تقديم به گلزاري که گلش تويي

 وتقديم به عشقي که عاشقش منم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 17:12  توسط رزیتا | 

ترانه را در سكوتم بشنو

نور را در سياهي ام ببين

فانوس را در سرماي حضورم لمس كن

رود را بر خشكي كوير تجسم كن

آغاز را در ختم روانم جستجو كن

و رويا را در بيداري ام بيفشان

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 11:10  توسط رزیتا | 

 

گاهی وقتها چقدر ساد

گاهی وقتها چقدر ساده عروسک می شویم

 نه لبخندمی زنیم نه شکایت می کنیم

فقط احمقانه سکوت می کنیمه عروسک می شویم

 نه لبخندمی زنیم نه شکایت می کنیم

فقط احمقانه سکوت می کنیم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 11:9  توسط رزیتا | 
تقدیم به مادران-ازطرف بچه های سه راه
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 11:4  توسط رزیتا | 
گفتی عاشقی را از پروانه بیاموز

آموختم ...

سوختم ...

 اما تو حتی لحظه ای زیر پایت را نگاه نکردی تا ببینی چگونه خاکسترم را فرش راهت

کردم تا عبور کنی تا بگذری و راهی شوی

 به سوی خوشبختی ...

 به سوی عشق ...

 اما تو... بمانداین نیز بماند کنار ناگفته های دیگرم

 که بغضی سنگین شد و نفس کشیدن را زجرآورترین موهبت الهی ساخته بماند...

 * * *

 بی تابِ مرگم

 ‌"مرگ ! ای نزدیک ترین

 آغوشت را هدیه می دهی؟ "

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 10:30  توسط رزیتا | 
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 21:22  توسط رزیتا | 
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 16:48  توسط رزیتا | 

رانیییییییییییییرانیییییییییییییییییی

رانیییییییییییییرانییییییییییییییییی

رانیییییییییییییرانیییییییییییییییی

رانیییییییییییی رانییییییییییییییییی              

رانییییییییییییرانییییییییییییییییی

رانیییییییییییرانییییییییییییییییییی

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 19:15  توسط رزیتا | 
+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 19:2  توسط رزیتا | 
+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 17:39  توسط رزیتا | 
+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 17:33  توسط رزیتا | 

آه...افسوس که زخم دل خاموشم را


                        مرهم نيست!


بال پرواز مرا پيش تر ها چيدند


آه...افسوس که اندوه مرا پايان نيست


چشمهايم همه شب باراني است


          و صد افسوس که دستم خالي است


نه گلي..نه آوازي..نه سرودي


     که بخوانم در صبح


همهء رنج من از بغض گل نشکفته است


                خوب يادم هست


از همان فصل شکوفايي من


       غنچه زد در دل من تنهايي!


شايدم اين گل نشکفتهء بغض


    بشکفد در صبحي و صداي هق هق


  پر کند کوهستان


           پر کند آبادي


   پر کند دشت جگر سوخته را


همهء رنج من از بغض گل نشکفته است


       و صد افسوس که دستم خالي است...

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 16:17  توسط رزیتا | 
چه ساده با گریستن خویش زاده میشویم و چه ساده با گریستن دیگران

 از دنیا میرویم و در میان این دو سادگی معنایی میسازیم به نام زندگی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 13:48  توسط رزیتا | 
در سرزمین غربت مردن چه سود دارد ؟

                                                             با مردمان بی دل گفتن چه سود دارد ؟

با آسمان خسته ، با ابر دل شکسته ،

                                                             با درد ریشه بسته ، رستن چه سود دارد ؟

بودم به عشق یاران عمری در این بیابان

                                                            وقتی که دلبری نیست ماندن چه سود دارد ؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 13:47  توسط رزیتا | 

کاش در دهکده عشق فراوانی بود

توی بازار صداقت کمی ارزانی بود

کاش اگر گاه کمی لطف به هم میکردیم

مختصر بود ولی ساده و پنهانی بود

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 13:46  توسط رزیتا | 

هر چي مهربونتر باشي بيشتر بهت ظلم ميکنن هر چي صادق تر

 باشيبيشتر بهت دروغ ميگن هر چي دلسوزتر باشي بيشتر 

 سرت کلاه ميذارن هر چي قلبتو آسونتر در اختيار بذاري

راحت تر لهش ميکنن هرچي آرومتر باشي فکر ميکنن آدم

ضعيفي هستي هر چي بيشتر به فکرديگران باشي بيشتر

حقتو ميخورن هر چي خودتو خاکي تر نشون بدي

واست کمتر ارزش قائلن  

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 13:43  توسط رزیتا | 
تنهایی را دوست دارم زیرا بی وفا نیست

تنهایی را دوست دارم زیرا عشق دروغی در آن نیست

تنهایی را دوست دارم زیرا تجربه کردم...

تنهایی را دوست دارم زیرا خداوند هم تنها ست

تنهایی را دوست دارم زیرا...

در کلبه تنهایی هایم در انتظار خواهم گریست و انتظار کشیدنم را پنهان خواهم کرد.



+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 13:38  توسط رزیتا | 
نمي نويسم ..... چون مي دانم هيچ گاه نوشته هايم را

 نمي خواني! حرف نمي زنم .... چون مي دانم هيچ گاه

 حرف هايم را نمي فهمي! نگاهت نمي کنم ...... چون

تو اصلاً نگاهم را نمي بيني! صدايت نمي زنم ..... زيرا

اشک هاي من براي تو بي فايده است! فقط مي

خندم ...... چون تو در هر صورت مي گويي من ديوانه ام

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 13:37  توسط رزیتا | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 19:2  توسط رزیتا | 

تقدیم به زیباترینم... دوستت دارم

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 19:1  توسط رزیتا | 
ترکه میره عچوسی برف شادی میزنند سرما میخوره.

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 18:55  توسط رزیتا | 
کاش میشد عشق را تهدید کرد    

                       مدت لبخند را تمدید کرد۰  

                                         

           

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 14:48  توسط رزیتا |